تبليغاتX
یادداشت های یک مرده
از هیچی راضی نبودم ولی خدارو شکر میکردم.یه شبی شب که نه نصفه شبی که

 محل  کار قبلیم بودم تو دستشویی وایسادم رو به آیینه تو چشمای خودم نیگاه کردم و

 گفتم خدا اینجا جای من نیست.جا من نیست.خیلی نگذشت که اتفاقات خوبی واسم

 افتاد و باز خدارو شکر کردم.دیروز باز تو آیینه نگاه کردم و گفتم خدایا منو تو مسیر

انداختی ولی این اون چیزی نیست که من میخوام و باز خدارو شکر کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 20:53  توسط حمید  | 


انقدر دلم از مشکلات ریز درشت زندگی پره دوست دارم یه فحش 

آب دار

 به زندگی بدم که دلم بد جوری از همه.همچی پره.هنوز که فحشی تو

 این

 اندازه بزرگ به ذهنم نرسیده.چچچچچچچچچچچچییییییییییییی

بببببببببگگگگگگگگگگگگگممممممممممممم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:26  توسط حمید  | 

نیم ساعته دارم فکر میکنم چی بنویسم اما هیچی نمیاد.حیف قبلا تا اراده میکردم تمام تنهاییام تبدیل میشد به کلمه اما حالا...

نمیدونم من عوض شدم یا همون من عوض شدم.

اونی که بودم خوب بود یا اینی که شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:9  توسط حمید  | 

زمانی مردمی را می شناختم که زمان را شماره می کردند،گویی در کیسه ایی

ثانیه اندوخته می کنند و روزی را دیدم که هر کدامشان قلک شکستند،

سفره گشادند،کیسه باز کردند،قلک خالی بود،سفره بی برکت،کیسه از هوا پر،

آه که چه خوشم که ثانیه می کشمُ لذت می برم، من از نداشتن هیچ لذت می برم و

خرسند از نفسِ زمان که تنها برای مردن استُ بس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط حمید  | 

باز هم مرگ،مرگ هر انسان پایان کوله باری از خاطره هاست،خاطرات دفن

نخواهد شد با مرگ،خاطرات جاودانند در ذهن لحظه ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط حمید  | 


اگر تو در خاطراتم نبودی امروز خاطرم یاد از چه میکرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:0  توسط حمید  | 


ایستگاه عشق خالی بود،نمی دانم تو پیاده پا به سفر گشودی یا من دیر رسیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:58  توسط حمید  |