محل کار قبلیم بودم تو دستشویی وایسادم رو به آیینه تو چشمای خودم نیگاه کردم و
گفتم خدا اینجا جای من نیست.جا من نیست.خیلی نگذشت که اتفاقات خوبی واسم
افتاد و باز خدارو شکر کردم.دیروز باز تو آیینه نگاه کردم و گفتم خدایا منو تو مسیر
انداختی ولی این اون چیزی نیست که من میخوام و باز خدارو شکر کردم.
آب دار
به زندگی بدم که دلم بد جوری از همه.همچی پره.هنوز که فحشی تو
این
اندازه بزرگ به ذهنم نرسیده.چچچچچچچچچچچچییییییییییییی
بببببببببگگگگگگگگگگگگگممممممممممممم
نمیدونم من عوض شدم یا همون من عوض شدم.
اونی که بودم خوب بود یا اینی که شدم
زمانی مردمی را می شناختم که زمان را شماره می کردند،گویی در کیسه ایی
ثانیه اندوخته می کنند و روزی را دیدم که هر کدامشان قلک شکستند،
سفره گشادند،کیسه باز کردند،قلک خالی بود،سفره بی برکت،کیسه از هوا پر،
آه که چه خوشم که ثانیه می کشمُ لذت می برم، من از نداشتن هیچ لذت می برم و
خرسند از نفسِ زمان که تنها برای مردن استُ بس.
باز هم مرگ،مرگ هر انسان پایان کوله باری از خاطره هاست،خاطرات دفن
نخواهد شد با مرگ،خاطرات جاودانند در ذهن لحظه ها.
اگر تو در خاطراتم نبودی امروز خاطرم یاد از چه میکرد؟